دیشب شماردمشون یک، دو، سه... رسیده به هیجده تا. ناراحت نشدم که چون قبلا بعد از دیدن اولینش غمگین شده بودم. هشت سال پیش وقتی تازه آمده بودم تهران. آمدم که روزنامه نگار شوم. غوغای روزنامه های خرداد، جامعه، طوس، صبح امروز و... مست و مسحورم کرده بود. پیشتر برای سلام نامه می دادم. هر بار در ستون نامه های رسیده اسمم را می جستم. نوجوان بودم وخوشحال. آن روزها رویای بزرگی در سرم بود.
حالا یک دهه از آن روزها می گذرد و من هشت سال سابقه فعالیت در رسانه هایی را دارم که آخر برج...
دیشب مثل دخترها به آینه خیره شدم و به پوستم دست کشیدم و موهایم را ورانداز کردم. هیجده تار موی سفید در میان موهای پر پشتم روئیده است. هیجده تا خیلی توی چشم می زند. سال 83 اولین بار که یک تار موی سپید در سرم دیدم چا خوردم. خشکم زد و به پیری فکر کردم. امروز 28 سال سن دارم و 18 تار موهای سرم سفید شده است.
حالا با خودم فکر می کنم آمده بودم تهران روزنامه نگار شوم ولی چه زود پیر شدم!
پ.ن: تقدیم به مسعود که تنها چهار موی سپید دارد!