یادداشت های یک دیوانه
  
 کلو  یعنی دیوانه
 
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
 
آرشیو
موضوع بندی

امپراطور دریا Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
سه شنبه 1 مرداد ماه سال 1387
حسرت

کف کرده
و نرم
بر تن شن ها پهن می شود
 دریا؛

بسکه تن دختران زیبا را نبلعیده است

**

دریا را که دیدم
شعر از چشمم افتاد


 
یکشنبه 30 تیر ماه سال 1387
عاطفه، عاطفه، عاطفه

این روزها به خودی خود آنقدر غمگین بودند که مرگ خسرو شکیبایی بتواند به این شدت ویرانم کند که نای راه رفتن و حرف زدن و نوشتن و حتی خوابیدن را نداشته باشم.
و البته به تنها بودن خودم و خیلی از آدم های تنها ایمان آورده ام که این مصیبت شیرین، سرنوشت محتوم برگزیدگان بدبخت آفریدگار است وقتی به یاد می آورم دیالوگ های شاعرانه و مخصوص خسرو شکیبایی و همین طور "خانه سبز" را که با آن صدای گرفته و موهای لختی که روی پیشانی اش می ریخت و رو به دوربین چشم ها را خمار می کرد و چینی ظریف بر پیشانی اشن می انداخت و شانه ها را به موازات دست هایش بالا می برد و می گفت: عاطفه، عاطفه، عاطفه...
چقدر زود دلم برای طنین سوت آن لحن خسته و شاعرانه تنگ شده است. چقدر زود!

پ.ن: خیلی زود نیست نوشتن این یادداشت اما خیلی هم دیر نیست. شاید هیچ وقت دیر نباشد از شکیبایی با آدم ها حرف زدن!


 
چهارشنبه 19 تیر ماه سال 1387
کلیشه

فرافکنی چیز خوبی است، خدا خالقش را بیامرزد!


 
یکشنبه 16 تیر ماه سال 1387
حکایت این تی شرت زرد

این روزها به تی شرت زردی که خریده ام به مثابه یک شاخه گل رز نگاه می کنم و اینکه نقطه عطفی در سراشیبی زندگی ام خواهد بود. البته شدیدا به اینکه باید زندگی را با رنگ های واقعی اش دید اعتقاد پیدا کرده ام، همین طور به روح و چیزهای دیگر!
مدت ها بود با خودم کلنجار می رفتم و همین‌طور ادا درمی آوردم که مثلا از آدم های زرد بیزارم! البته مطمئن بودم که علاقه های سطحی و پیش پا افتاده در من زیادن ولی یا به روی خودم نمی آوردم یا به لحاظ فیزیکی توان بروزش را نداشته ام.
اخیرا و بعد از حادثه ای که در زندگی ام رخ داده فهمیدم که تی شرت زرد نه تنها چیز بدی نیست، خیلی هم به من می‌آد و طبق سنت حسنه دگرگونی و احسن الحال شدن و این جور بساط ها، تصمیم گرفتم حال و احوالم را دگرگون کنم و همان رنگی شوم که باید می شدم و در ادامه یه فراخوان برای ادامه حیات هم بدهم.
برای رسیدن به این هدف امروز [دیروز]رفتم داروخانه و چند عدد ناقابل کرم روشن کننده و ضد آفتاب و ویتامینه و لایه بردار و نرم کننده و از این دست خریدم. البته یه نقاب هم خریدم که ظاهرن طعم خیار میده و خیلی سریع  قراره پوستمو روشن کنه، همراه با یه صابون عصاره عسل و چند تا لوازم دیگه.
می خواهم با این سوسول بازی ها به خودم ثابت کنم که ژست های روشنفکری و متفکرانه آفت زندگی سرخوش و شاد است. ژست هایی که فقط طعم کافور می دهند و مانع بزرگی برای خوش بودن اند. البته این تصمیم این روزهای من است، ممکن است دوباره اسیر افسردگی های مزمن و سردردهای کلافه کننده شوم و غیر قابل تحمل تر از حالا شوم. ببینیم چه می شود.
پ.ن:
۱- هم اتاقی ام دندان پزشکه و سر رشته از پزشکی هم داره و پوست لطیفی هم داره و متولد ۱۳۴۷هست ولی شما فکر می کنید ۵۹ متولد شده در ضمن مهندس برق هم هست و البته خانومش در حال گذران طرح فوق تخصص اعصاب در یکی از بیمارستان های تهرانه!
۲- یه دوست قدیمی هم دارم که چند سالی انگلیس بوده (بلکبرن و لندن) و مادر و پدرش هم پزشکن و خیلی خوبن و البته خودش هم خیلی خوبه!
 *این دو گروه در تشخیص و درمان بیماری هام کمکم می کنن و مشاوره تغذیه و پوست و غیره و ذالکم را هم به شکل کاملا خودجوش و بشر دوستانه به عهده دارن و تصمیم های امروزم بی تاثیر از اینها نیست!
ف.ر:
الف: از خانوم هایی که الان دانشجوی پزشکی یا فارغ التحصیل دندانپزشکی(نه پزشکی) و داروسازی باشن،دعوت می شود.
ب:  افراد باید به سن قانونی رسیده باشند و البته از سن قانونی هم خارج نشده باشند تا شامل این فراخوان شوند.
* اولویت با کسانی است که سریع تر اقدام کنند.
* شما که منظورم رو از این فراخوان فهمیدین؟


 
سه شنبه 11 تیر ماه سال 1387
حق داریم اینقدر غمگین باشیم!

عطا افشاری در وبلاگش خاطره ای از یک مسافرت درون شهری نوشته که دختر خانمی در تاکسی وقتی بحث احتمال حمله آمریکا به ایران بین مسافران مطرح می شود، با ذوق مرگی رو به دوستش در گوشی البته می گوید: وای ی ی فکرشو بکن جنگ بشه! خیلی با حال میشه ها، نه؟ هممون می تونیم دوست پسر آمریکایی پیدا کنیم!
*
اینکه دختر خانمی در تاکسی شکل تراژیکی از علاقه اش به تجربه ای جدید و غیر قابل لمس را با شعف بیان کند به همان اندازه طبیعی و خواستنی است که هر کدام از ما  دوست داشته باشیم برای اولین بار دریا را از نزدیک ببینم. دریایی که اگر دیوانه شده باشد قطعا ما را در موج هایش می بلعد.

نمی دانم اسمش را چه بگذارم اما ترجیح می دهم قبل از هر چیزی اندیشه حاکم بر جامعه را عامل بروز چنین رفتارهایی بدانم. رفتارهایی که با اجبارهای اجتماعی آمیخته است.شاید ابراز خواسته ای اینقدر ساده و طبیعی _که البته تمام جهان به خاطر سیاست درهای باز آن را تجربه می کنند_ کمی کمیک به نظر آید اما من معتقدم این رفتار نه تنها عصبی و درعین حال خنده دار نیست که طبیعی و دوست داشتنی است و البته اندکی غمگنانه است.

این گونه رفتاری از این حیث جالب است که خواسته های عینی دوستی با یک سرباز آمریکایی بر حس وطن پرستی و ایدئولوژیک مسخره که بیشتر توهم برانگیز و ذهنی است تقدم دارد، چیزی که اصلا مطابق خواست حاکمیت نیست، ولی محصول مدیریت همان حاکمیت است. 

این کنش نسبت به وضعیت موجود امری طبیعی است. راستش من هم دوست دارم. دوست دارم آدمی اهل حال داشته باشم و البته فرقی هم نمی کند آفریقایی باشد یا آمریکای لاتینی! زن باشد یا مرد! مهم این است که چیزی را در جایی از من راضی می کند.
البته که حق داریم اینقدر غمگین باشیم!


 
یکشنبه 2 تیر ماه سال 1387
حرف می زنی،می خندی

حرف که می زنی

گنجشکی در من آواز می خواند

کبوتری روی سیم های تلفن می رقصد

جغدی پر می کشد

حرف که می زنی

قرمزی لبهایت می شکفد

می خندی محبوب من

شعر می خوانی

نسیمی می شوی بر دریا

کوچه های شهر را سرک می کشی

تا روی نیمکتی در پارک شهر

عاشقانه های شاملو را به یادم آوری!


 
جمعه 24 خرداد ماه سال 1387
"رود رود" آوازی برای مرگ

در خواب هایم

خداوند برای زنی  

آوازهای محلی می خواند:

]"رود رود"[

با گیسوانی ریخته بر شانه

و لب هایی گوشت آگین که خون هزار چریک بی گناه

را در شیارهای ظریفش ریخته است!

 

آواز ها پایانی ندارند

زن اما ...

...خودش را به آب داده است

با چارقد رنگی بر پیشانی.

 

از دل "رود" نیلوفری بنفش رویده است 

با قورباغه هایی دو زیست

که فراموش کرده اند آوازهای شبانه و خداوند را.

 

چرتم پاره می شود

کانال 4 حیات وحش را با صدای غوک ها

جشن گرفته است

و کوچه دختران دبیرستانی را،

خدواند آیا

برای زنی آواز های محلی می خواند؟!


 
دوشنبه 20 خرداد ماه سال 1387
لینک

دو - سه سال پیش نقدی روی کتاب ؛به گزارش اداره هواشناسی، فردا این خورشید لعنتی؛ نوشته مهدی یزدانی خرم نوشتم که البته به هیچ جایی نتوانستم بسپارم چاپ شود، چون روزنامه هایی که دوست داشتم شخص یزدانی خرم یا در انجا کار می کرد یا نفوذ داشت و البته این نوشته در ذم این کتاب بود. حالا ماهنامه اینترنتی ماندگار که یک سایت ادبی و هنری است در شماره اخیرش منتشرش کرده است!


 
شنبه 18 خرداد ماه سال 1387
دور

(۱)

آفتاب ایستاده می سوزد

و ماه، شبانه زمین را دور می زند

زمین ] اما [ بیهوده به گرد خود و خورشید می چرخد

 

دورت بگردم

تو ماهی یا آفتاب

که اینگونه بیهوده برایت می میرم؟

 

(۲)

باران ببارد

یا نبارد

فرقی نمی کند؛

رودخانه راه خود را می رود

بر بستر سخت سنگلاخ

یا تن نرم خاک!

 


 
شنبه 11 خرداد ماه سال 1387
ای ماهی گریز...

من فکر می کنم

هرگز نبوده  قلب من

این گونه

گرم و سرخ:

 

احساس می کنم

در بدترین دقایق این شام مرگزای

چندین هزار چشمه خورشید

در دلم

می جوشد از یقین؛

احساس می کنم

در هر کنار و گوشه این شوره زار یاس

چندین هزار جنگل شاداب

ناگهان

می روید از زمین.

***

 

**به شدت با این شعر شاملو در این لحظات و روزها احساسی نزدیک دارم

ادامه مطلب ...

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 23771


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها