یادداشت های یک دیوانه
  
 کلو  یعنی دیوانه و این کلوخانه جایی برای نوشتن است.
 
مهر 1387
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      
 
آرشیو
موضوع بندی

FIF09 Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
چهارشنبه 19 مهر ماه سال 1385
بن بست


با بوسه تمام راه را می بندم
یعنی همه گناه را می بندم
از پشت درون برکه آب زلال
دستان قشنگ ماه را می بندم


 
دوشنبه 17 مهر ماه سال 1385
آمال


"جام جم" من همیشه پر می باشد
من باشم و در کنار من وی باشد
بر غنچه لبهای ورم کرده او
شطی ز شراب بوسه در پی باشد


 
شنبه 15 مهر ماه سال 1385
اندر حکایت رفاقت من و هادی


آرزو داشت که بیکار شود
شایدم از همه بی زار شود
در همین فاصله در
وبلاگش
پوست انداخته تا مار شود 


 
جمعه 14 مهر ماه سال 1385
خیال خیام

 
آن مرد که زود گام بر می دارد
در بزم شبانه جام بر می دارد
دارد به خیال خام و خواب آلودش
جامی ز می خیام بر می دارد


 
شنبه 8 مهر ماه سال 1385
اولین افطاری دانشکده به انضمام پایان خدمات خادم
سلام
این وبلاگ بدبختی اش این است که وبلاگرش، پر از خالی است. چیزی تو مایه های از تهی سرشار سهراب.
امروز شاید آغازی دوباره باشد بر پایان بی واژگی این وبلاگ.
 بچه ها همه هستند. دانشکده دوباره باز شده. بوی غذای رستوران همسایه، روده های بچه ها را به بازی گرفته است. من انگار اولین بار است در عمرم می خواهم دست روی صفحه کلید بگذارم. بم صدای ایمان بای سلام فضای اتاق را پر کرده است. هادی به شدت چانه اش گرم شده. صادق همچنان در حال رایزنی با دیپلماتهای دختر کلاسشان است. جای حامد و حسین و پارسا و دیگران هم خالی و پر می شود. نازنین و نادیا و زهرا هم هستند. عاطفه پ و عاطفه ن هم نیستند. نفیسه هم  نیست. و یاد مسعود(کاوند) مرا در نوشتن این یاداداشت مسخره یاری می دهد.(چون مسعود هم مسخره است، هم یاری دهنده). لطیف لطیف شده است. سایت کم کم از آدم  خالی می شود. روده هایمان به قار قار افتاده اند. کلاغ ها از سر شاخه های چنار پریده اند تا فردا دوباره با اذان بیدار شوند. من دوست دارم اسم وبلاگم را به نام کتاب ؛نیکلای گوگول؛ بزنم. این کتاب را دارم می خوانم. نازنین زحمت خریدش را کشیده و...الان دارم به این فکر می کنم که هادی بعد از خواندن حرفهایم در این وبلاگ این نوشته ها را جدی می گیرد و پدرم را در خانه در می آورد و جیغ می کشد تا مرا یاد بنفشه ها بیندازد.
هر چه می نویسم اذان را نمی گویند. البته یک ساعت مانده. از خودم خوشم می آید که این همه نوشته ام. من می نویسم پس هستم!

 
چهارشنبه 5 مهر ماه سال 1385
به یاد اون روزها...
با هزار مکافات توانسته ام این یاداداشت را بنویسم.(آخه سر کار روم نمیشه، خونه هم هادی امسال صاحب تلفنه، دانشکده هم کم می رم، الان راستی همون جام)

اینجا باز هم دانشکده خبر است. ولی از هیچ چیز خبری نیست جز بی خبری!
بچه ها (منظورم خود شمایید) که نیستند، هیشکی نیست. اما، صادق و حامد و هادی و نادیا و نازنین و ... هم منو مورد عنایت خاص و عام قرار دادند و تولدم را باز هم مثل همیشه به یادم آوردند و بهم تبریک گفتند. و هدیه و کیک و از این جور چیزا، وحشت ناک بود.
این چرندیات رو هم نوشتم که بگم دلم برای سر بالایی پله های خیابان شریعتی در عصرهای ماه رمضان تنگ شده. به یاد اون روزها...

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 29973


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها