| |
| دوشنبه 25 دی ماه سال 1385 |
| ماه در آب |
|
بعد از مدتها دو رباعی ماه
*** این برکه اگر چه طعم دریا دارد یک لذت شهوانی زیبا دارد می گفت: شبانه پای در بستر نهِ در برکه تن ماه تماشا دارد
*** چون سایهء ترسیده، پریشان می شد می رفت کنار برکه پنهان می شد می رفت شبانه تا تماشاش کند آن لحظه که تازه ماه عریان می شد |
|
| |
| چهارشنبه 20 دی ماه سال 1385 |
| پارههایی از یک نامه غیرعاشقانه (۱) |
شاید تمام شده ام، یا به ته رسیده ام. شاید هم هیچ وقت چیزی نبوده ام. شاید هم اصلا وجود نداشته ام و الان دارم خواب می بینیم. مثلا دارم خواب می بینم که دلم برای تو تنگ شده. البته اینها همه بهانه است و من شاید دنبال بهانه ای هستم تا با تو حرف بزنم. شاید هم از تو بیزارم ونمی دانم. شاید هم می دانم و به روی خودم نمی آورم. فرقی نمی کند. خلاصه ازاینکه حرفی برای گفتن ندارم از خودم بیزارم و از دیگران هم! |
|
| |
| پنجشنبه 7 دی ماه سال 1385 |
| برای اولین برف زمستانی |
برف می بارد و در جان درختان غوغا است آسمان محو تماشای اهورا مزداست ؛ حسن بهرامی؛
|
|