این شبها منتظر یک اتفاق خوشایندم. از آن اتفاق هایی که باید بیفتد. مثل سیب؛ که می افتد و کاریش هم نمی شود کرد.
حتما چیزیم شده. از تلفن زدن هایم معلوم است. نمی دانم. شاید شبی، جایی، پیزنی گیسویش را بریده بوده و- به نیتی شوم - به ضریحی گره می زده است که من تازه خواب بوسه ای می دیده ام. ]من شبها همه اش خواب بوسه می بینم.[ همین دیشب از آن خواب های بودار و سرخ دیدم. مثل سیب؛ که سرخ است و بودار و کاریش ه...
هنوز هم نمی دانم، شاید رفته ام برای اولین بار قطار سوار شده ام و شب، کف یکی از کوپه هایش دراز کشیده ام تا پنجره هایش روبه اسمان وا شوند و به پدر بزرگم به دروغ گفته ام: معاشقه شنها و مهتاب را شنیده ام وقتی از دل کویر رد می شدیم! کسی چه می داند؟
یا شاید گفته ام: وقتی رو به آسمان دراز می کشی، چیزی در تو دگرگون می شود که فقط ستاره ها می فهمند و زود چشمک می زنند و رد می شوند و تو هنوز منتظر یک اتفاقی که بیفتد! مثل سیب که می افتد و سرخ است و "شبیه دلی است که زیر آواری از رنگها مدفون می شود" و کاریش هم نمی شود کرد!
و بعد شایدم پدر بزرگم فکر کرده و گفته: انتظار، چیز بدی است! می کشی و معتاد می شوی! مثل سیب که می کشی و... |