یادداشت های یک دیوانه
  
 کلو  یعنی دیوانه و این کلوخانه جایی برای نوشتن است.
 
مهر 1387
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      
 
آرشیو
موضوع بندی

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
سه شنبه 17 بهمن ماه سال 1385
اتفاق است، پیش می اید

 

این شبها منتظر یک اتفاق خوشایندم. از آن اتفاق هایی که باید بیفتد. مثل سیب؛ که می افتد و کاریش هم نمی شود کرد.

حتما چیزیم شده. از تلفن زدن هایم معلوم است. نمی دانم. شاید شبی، جایی، پیزنی گیسویش را بریده بوده  و- به نیتی شوم - به ضریحی گره می زده است که من تازه خواب بوسه ای می دیده ام. ]من شبها همه اش خواب بوسه می بینم.[ همین دیشب از آن خواب های بودار و سرخ دیدم. مثل سیب؛ که سرخ است و بودار و کاریش ه...

 هنوز هم نمی دانم، شاید رفته ام برای اولین بار قطار سوار شده ام و شب، کف یکی از کوپه هایش دراز کشیده ام تا پنجره هایش روبه اسمان وا شوند و به پدر بزرگم به دروغ گفته ام: معاشقه شنها و مهتاب را شنیده ام وقتی از دل کویر رد می شدیم! کسی چه می داند؟

 یا شاید گفته ام: وقتی رو به آسمان دراز می کشی، چیزی در تو دگرگون می شود که فقط ستاره ها می فهمند و زود چشمک می زنند و رد می شوند و تو هنوز منتظر یک اتفاقی که بیفتد! مثل سیب که می افتد و سرخ است و "شبیه دلی است که زیر آواری از رنگها مدفون می شود" و کاریش هم نمی شود کرد!

و بعد شایدم پدر بزرگم فکر کرده و گفته:  انتظار، چیز بدی است! می کشی و معتاد می شوی! مثل سیب که می کشی و...


 
شنبه 14 بهمن ماه سال 1385
سه اپیزود از یک دروغ

... کاش رد می شدم

کاش رد می شدم از تو  که در خیالِ این واژه های بن بست مانده ای! از تو که ظرافت این عباراتی و ظرفیت این کلمات. تو که تمام شب را به   تماشایت فکر کرده ام. نه، دروغ می گویم: تمام شب را به بوسیدنت...

 

... کاش تنها می شدم

کاش تنها می شدم تا تنها به تو فکر کنم. کاش می شد تمام شب را به تو فکر کنم. کاش می شد تمام شب را تنها به تو فکر کنم. به بوسیدنت. نه، دروغ می گویم: چگونه بوسیدنت... 

 

... کاش تنها رد می شدم

کاش تنها از تو رد می شدم، از تو که در خیال این واژه های بن بست جا مانده ای! کاش تنها به تو فکر می کردم تمام شب را. نه دروغ می گویم: تمام شب را تنها به چگونه بوسیدن تو.

 

... کاش فکر می کردم

کاش تنها فکر می کردم

کاش تنها به تو فکر می کردم.


 
جمعه 6 بهمن ماه سال 1385
...


چون آسمان تشنه که مهتاب می خورد
 زلف تو در هوای دلم تاب می خورد
این فرق باز و ساده که در گیسوان توست
از شانه های دست کسی آب می خورد


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 30353


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها