یادداشت های یک دیوانه
  
 کلو  یعنی دیوانه و این کلوخانه جایی برای نوشتن است.
 
مهر 1387
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      
 
آرشیو
موضوع بندی

شارژر همراه موبایل Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
شنبه 29 اردیبهشت ماه سال 1386
نمی دانم از کیست

لحظه ها بی تو غبار الودند / کاش مردم همه عاشق بودند


 
چهارشنبه 26 اردیبهشت ماه سال 1386
کلیشه ۲
وقتی رو به آسمان دراز می کشی، چیزی در تو دگرگون می شود که فقط ستاره ها می فهمند و زود چشمک می زنند و رد می شوند!

 
پنجشنبه 20 اردیبهشت ماه سال 1386
حواسمان جمع است

این روزها بد جوری حالمان خوب است. فکر های خطا هم حتی جرات خطور به مخیله مان را ندارد. دلمان وقتی می گیرد به کسی فکر نمی کنیم. سرمان وقتی درد می کند به کسی نمی گوییم: ببخشید دستمال داری؟ رباعی هم که یادمان رفته، چون دیگر عاشق نیستیم !


 
دوشنبه 10 اردیبهشت ماه سال 1386
کلیشه

خواب
سفیدی این ملحفه را هاشور می زند
...
از لبهات شعر بوسه می ریزد
و  من
سرخ می شوم


 
شنبه 8 اردیبهشت ماه سال 1386
مسعود ده نمکی و حوض رسانه

اولین بار که نامت را شنیدم با نفرت همراه بود.  آن موقع ما به خاتمی رای داده بودیم و تو در نشریه شلمچه بود یا جبهه -نمی دانم- توپیدی به مردم و آن روز ها عکس های از شهدا چاپ میکردی و فحش و می دادی، غافل از این بودی که چقدر انجا شهید داده بودند و من دقیقا باورم شد که تو و امثالت اصلا اهل جبهه نبوده اید، بلکه می خواهید با خون شهیدان قلمتان رنگین تر جلوه کند.
آن موقع که با نفرت نامت یادم می اید، گفته بودی; مردم استان [...](خودت می دانی کجا را می گویم، من مال همان جام) به خاطر[... ] رای داده اند. 
 آن روزها دلم می خواست مستقیم بهت فحش بدهم، ولی این کار اصلا قشنگ نبود، ولی می خواستم بهت حالی کنم; من که به خاتمی عشق می ورزیدم، در خانواده ای متولد شده ام که تمام اعضایش مثل تو جبهه رفته بودند و شهید شدند و زخمی شدند و ترکش خوردند و هنوز که هنوز است اثرات شیمیایی شدنشان همراه خانواده است و دیگر آسیب ها که خدا می داند...
 اما مسعود بی نمک، تو اینقدر بی سواد هستی که در وبلاگت (حوزه رسانه را این جور با حوض بنویسی) دلیلش هم ساده است، چرا که تو  بی خودی در حوض رسانه افتادی و حمایت شدی و داری شنا می کنی لای آن همه پول که رنگ و بوی خون می دهد، چون از جنجال خوشت می آید، نه از شهیدان و حضرات هم فقط از شعار خوششان می اید و تو خوب بلدی فاشیست...و سینما هم که متاسفانه اجازه فعالیت هم به تو داده...
 تو غلط های دیگری هم کرده ای که نمی خواهم اشاره کنم، فقط: "حوضه رسانه" و " قوائد آن ر ا" و... در پاراگراف دوم همین نوشته ات به من و خیلی های دیگر ثابت می کند که تو قد این حرف ها نیستی مسعود جان، تو خیلی کوچولویی!بی نمک...
با سپاس از سید هادی حسینی چاووشی


 
چهارشنبه 5 اردیبهشت ماه سال 1386
حدودا ۳۵: ۳ بامداد

از آن شب 12 سال و چند ماه می گذرد، آخرین بار که پدر بزرگم را دیدم. آن لچک سفید روی سرش و چکمه های پارچه ای که جنسشان از تیترن بود، هنوز در خاطرم مانده است.

 بابا بزرگ مرده بود صبح یک روز سرد زمستانی حدودا 3.35 بامداد. جسدش را با پارچه سفیدی که همه اش مرا به یاد فرشته ها می انداخت، پوشانده بودند. همه اهل فامیل امده بودند خانه ما. از ان شب چیز دیگری یادم نمی آید جز آن لحظه که از زن های فامیل خواستم کنار جسد بابا بزرگ قلیان نکشند که جسدش بوی دود نگیرد.

ما خانه مان بزرگ بود، با زیربنایی 200 متری که پنج – شش اتاقی داشت. اتاق خواب من و بابا بزرگ، اتاق پذیرایی بود که با دو تا فرش پانصد شانه کاشانی پوشیده شده بود.

دیگر نیمه شبها گوش هایم به صدای عجیب او عادت کرده بود وقتی زمزمه می کرد و بیشتر قران را با آن لحن صمیمی اش می خواند و صبح ها که هوا گرگ و میش بود!

بابا همیشه بیدار بود، اوایل فکر می کردم بابا بزرگ از بس نخوابید مرد! ولی این طور نبود و بزرگ که شدم فهمیدم پدر بزرگ تمام آن ساعات را حرف می زده است و حتما التماس هم می کرد ه.

 آن وردهای کهنه و ملایمش هنوز در ذهنم تکرار می شود و گاهی ملودی شنیدنی می شود از خاطراتی که ناخواسته با پدر بزرگ پیرم تجربه کرده ام...

 بابا بزرگ به همین سادگی مرده بود و هنوز که 12 سال از آن شب می گذرد نتوانسته ام  باور کنم و خلا نبودنش را حس می کنم.


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 29965


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها