از آن شب 12 سال و چند ماه می گذرد، آخرین بار که پدر بزرگم را دیدم. آن لچک سفید روی سرش و چکمه های پارچه ای که جنسشان از تیترن بود، هنوز در خاطرم مانده است.
بابا بزرگ مرده بود صبح یک روز سرد زمستانی حدودا 3.35 بامداد. جسدش را با پارچه سفیدی که همه اش مرا به یاد فرشته ها می انداخت، پوشانده بودند. همه اهل فامیل امده بودند خانه ما. از ان شب چیز دیگری یادم نمی آید جز آن لحظه که از زن های فامیل خواستم کنار جسد بابا بزرگ قلیان نکشند که جسدش بوی دود نگیرد.
ما خانه مان بزرگ بود، با زیربنایی 200 متری که پنج – شش اتاقی داشت. اتاق خواب من و بابا بزرگ، اتاق پذیرایی بود که با دو تا فرش پانصد شانه کاشانی پوشیده شده بود.
دیگر نیمه شبها گوش هایم به صدای عجیب او عادت کرده بود وقتی زمزمه می کرد و بیشتر قران را با آن لحن صمیمی اش می خواند و صبح ها که هوا گرگ و میش بود!
بابا همیشه بیدار بود، اوایل فکر می کردم بابا بزرگ از بس نخوابید مرد! ولی این طور نبود و بزرگ که شدم فهمیدم پدر بزرگ تمام آن ساعات را حرف می زده است و حتما التماس هم می کرد ه.
آن وردهای کهنه و ملایمش هنوز در ذهنم تکرار می شود و گاهی ملودی شنیدنی می شود از خاطراتی که ناخواسته با پدر بزرگ پیرم تجربه کرده ام...
بابا بزرگ به همین سادگی مرده بود و هنوز که 12 سال از آن شب می گذرد نتوانسته ام باور کنم و خلا نبودنش را حس می کنم. |