این روزها وسط هر شعری که می خوانم [سوسو کنان] قطاری رد می شود! و در هر واگن هزار صندلی است که به هوای قافیهی "مسافر" ردیف شده اند.
پلک نمی زنم از تنهایی سرم گیج می رود و شبح فاحشهی پشت شیشه که برایم دست تکان می دهد را دور می ریزم.
سر به هوا و طبق عادت همیشه از پله ها بالا می روم نگاهت را که فرکانسی موزون و معلق [پا] در هواست تنفس می کنم.
بخار از دهنم خارج می شود و نمی دانم این همه قطار را برای کی سروده اند؟! |