| |
| یکشنبه 7 مهر ماه سال 1387 |
| دختری با هیبتی مردانه |
این روزها زنان سرزمین مان درس می دهند ما را و مردانگی و مقاومت را به ما می آموزند و در این میان مسیح علی نژاد پدیده ای نادر است: دختری با هیبتی مردانه! نقد های جسورانه مسیح علی نژاد ـ هر آنچه می نویسد ـ برایم چراغی است گرد شهر و شخصیت حرفه ای اش برایم تحسین بر انگیز است. همیشه از نوشته های شجاع این دختر لذت برده ام و به او بالیده ام. هر بار دست به قلم می برد؛ ایده ای جدید و بکر را می تراشد و بر جهان مجازی اش می آویزد. عملکردش در مجلس هفتم هم مثال زدنی است و ماجراهایی که حتما در کتاب های منتشر نشده اش به آنها پرداخته است. این دختر را دوست دارم و هنوز اما از نزدیک ندیده ام اش و البته خوب می دانم که خوب می فهمد و البته با دختران دوربرمان بسیار متفاوت است. خوب می فهمد آنقدر خوب که متفاوت از همه ما فکر می کند و انتقاد می کند و حرف می زند. در روزهایی که کسی نه می فهمد و نه شجاعت اظهار عقیده اش را دارد! "آواز دلفین ها" با آن همه سر و صدا، اتفاق ساده ای نبود که نبوغی در عرصه ژورنالیسم را به ما نشان داد؛ تمثیلی زیبا و عینی از انچه در ایران می گذرد و خواهد گذشت و او خوب دید و به تصویر کشید و نوشت و گریاندمان همین طور دیگر نوشته هایش! اینبار هم خوب نوشته از آزادی مطلق در ایران و اظهارات شگفت انگیز آقای رئیس جمهور در نیویورک: "اینجا ایران است و من یک روزنامه نگار زن ایرانی که رئیسجمهورش با علاقه شدید هرسال شال و کلاه میکند تا یه نیویورک برود و فخر آزادی ما را به عالم بفروشد. اینجا سرزمین من است جایی که رئیسجمهورم معتقد است انتقاد از مسولین به صورت مطلق آزاد است." * این یادداشت را به پاس نوشته ها و جسارت و شجاعت مسیح به او تقدیم می کنم هر چند نوشته ای ابتر است.
|
|
| |
| چهارشنبه 3 مهر ماه سال 1387 |
| لینک |
بعد از مدتها رخوت و کسالت، برای دل خودم و حمایت از دوستانم در دانشکده خبر که به شکل فجیعی در پادگان دانشکده خبر مورد ظلم و تعدی و هتاکی قرار دارند این یادداشت را امروز در روزنامه اعتماد نوشته ام. مطلب بدی نیست، هر کی برده راضی بوده! |
|
| |
| جمعه 22 شهریور ماه سال 1387 |
| کاری زیبا از رسول یونان |
قول بده که خواهی آمد اما هرگز نیا اگر بیایی همه چیز خراب میشود دیگر نمیتوانم اینگونه با اشتیاق به دریا و جاده خیره شوم من خو کرده ام به این انتظار به این پرسه زدن ها در اسکله و ایستگاه اگر بیایی من چشم به راه چه کسی بمانم؟ |
|
| |
| سه شنبه 12 شهریور ماه سال 1387 |
| شرح در عکس |

|
|
| |
| یکشنبه 3 شهریور ماه سال 1387 |
| Forgetting |
کلاغ می خواست قارقار کند، راه رفتن خودش را فراموش کرد! * بی ربط ولی قابل توجه هادی: این تابلو رنگ و روغن، ویرانگر، عصیان زا و روان پریش کننده است اگر عاشق زیبایی باشی. این هم خود کندوی عسل! |
|
| |
| سه شنبه 22 مرداد ماه سال 1387 |
| لینک(لطفا فایل ها را جدا باز کنید) |
خود شیفتگی هم عالمی داره! این نوشته تو سایت تریبون چکیده ای از پایان ناممه که استاد عزیز و دوست داشتنی ام جناب آقای رستمی بهم ۱۹ داد تا با این وسیله کلک دانشکده خبر را بکنم. *البته این موضوع کردان و مدرک دکتراش هم خیلی باحال شده. دانشگاه آکسفورد انگلیس به پایگاه های خبری ایران خبر داده و تاکید کرده که مدرک کردان از طرف این دانشگاه صادر نشده و اصلا در این دانشگاه موجودی به نام علی کردان به عنوان دانشجو یا دارنده مدرک افتخاری ثبت نشده. خنده داره که ایشان الان وزیر کشور عزیرمان ایرانه و خنده دار تر اینکه من الان از کردان معتبر ترم چون مدرکم واقعی تره و روده بر کننده تر از همه اینها اینکه آقایان فکر می کنند جعل کردن مدرک مثل فوتوشاپ کردن موشک های دوربرده! **گفتنی است: تریبون پایگاه خبری دانشجویان دانشکده خبره و آن نوشته مربوط به دکتر رستمی، نوع جدید پاچه خواری بعد از گرفتن نمره است. |
|
| |
| جمعه 18 مرداد ماه سال 1387 |
| danger |
زیبایی سلامتی ام را تهدید می کند، دیگر به زیباها فکر نمی کنم! |
|
| |
| دوشنبه 14 مرداد ماه سال 1387 |
| کلیشه ۵ |
همین که احساس گناه می کنی، یعنی حق با من است! |
|
| |
| جمعه 11 مرداد ماه سال 1387 |
| لینک |
به شدت از این حرکت نفیسه خوشم آمد، شجاعانه و جذاب(نه زیبا) است، مثل خودش! البته از خود نفیسه هم خوشم می اید، جزو بهترین دوستان من است و در ضمن یه کم خل هم تشریف دارن همان طور که خودش می گوید.
پ.ن: چقدر گرسنه ام. دلم ماکارونی می خواهد آیا؟ |
|
| |
| یکشنبه 30 تیر ماه سال 1387 |
| عاطفه، عاطفه، عاطفه |
این روزها به خودی خود آنقدر غمگین بودند که مرگ خسرو شکیبایی بتواند به این شدت ویرانم کند که نای راه رفتن و حرف زدن و نوشتن و حتی خوابیدن را نداشته باشم. و البته به تنها بودن خودم و خیلی از آدم های تنها ایمان آورده ام که این مصیبت شیرین، سرنوشت محتوم برگزیدگان بدبخت آفریدگار است وقتی به یاد می آورم دیالوگ های شاعرانه و مخصوص خسرو شکیبایی و همین طور "خانه سبز" را که با آن صدای گرفته و موهای لختی که روی پیشانی اش می ریخت و رو به دوربین چشم ها را خمار می کرد و چینی ظریف بر پیشانی اشن می انداخت و شانه ها را به موازات دست هایش بالا می برد و می گفت: عاطفه، عاطفه، عاطفه... چقدر زود دلم برای طنین سوت آن لحن خسته و شاعرانه تنگ شده است. چقدر زود!
 پ.ن: خیلی زود نیست نوشتن این یادداشت اما خیلی هم دیر نیست. شاید هیچ وقت دیر نباشد از شکیبایی با آدم ها حرف زدن! |
|
| |
| سه شنبه 11 تیر ماه سال 1387 |
| حق داریم اینقدر غمگین باشیم! |
عطا افشاری در وبلاگش خاطره ای از یک مسافرت درون شهری نوشته که دختر خانمی در تاکسی وقتی بحث احتمال حمله آمریکا به ایران بین مسافران مطرح می شود، با ذوق مرگی رو به دوستش در گوشی البته می گوید: وای ی ی فکرشو بکن جنگ بشه! خیلی با حال میشه ها، نه؟ هممون می تونیم دوست پسر آمریکایی پیدا کنیم! * اینکه دختر خانمی در تاکسی شکل تراژیکی از علاقه اش به تجربه ای جدید و غیر قابل لمس را با شعف بیان کند به همان اندازه طبیعی و خواستنی است که هر کدام از ما دوست داشته باشیم برای اولین بار دریا را از نزدیک ببینم. دریایی که اگر دیوانه شده باشد قطعا ما را در موج هایش می بلعد.
نمی دانم اسمش را چه بگذارم اما ترجیح می دهم قبل از هر چیزی اندیشه حاکم بر جامعه را عامل بروز چنین رفتارهایی بدانم. رفتارهایی که با اجبارهای اجتماعی آمیخته است.شاید ابراز خواسته ای اینقدر ساده و طبیعی _که البته تمام جهان به خاطر سیاست درهای باز آن را تجربه می کنند_ کمی کمیک به نظر آید اما من معتقدم این رفتار نه تنها عصبی و درعین حال خنده دار نیست که طبیعی و دوست داشتنی است و البته اندکی غمگنانه است.
این گونه رفتاری از این حیث جالب است که خواسته های عینی دوستی با یک سرباز آمریکایی بر حس وطن پرستی و ایدئولوژیک مسخره که بیشتر توهم برانگیز و ذهنی است تقدم دارد، چیزی که اصلا مطابق خواست حاکمیت نیست، ولی محصول مدیریت همان حاکمیت است.
این کنش نسبت به وضعیت موجود امری طبیعی است. راستش من هم دوست دارم. دوست دارم آدمی اهل حال داشته باشم و البته فرقی هم نمی کند آفریقایی باشد یا آمریکای لاتینی! زن باشد یا مرد! مهم این است که چیزی را در جایی از من راضی می کند. البته که حق داریم اینقدر غمگین باشیم! |
|
| |
| جمعه 10 خرداد ماه سال 1387 |
| این کابوس را برایم تعبیر کنید |
هواپیمای مسافربری در حال پرواز از جنوب به سمت تهران است، در آسمان یکی از شهرها، خلبان به مسافران هشدار می دهد که اگر کسی قصد نجات دارد روی ارتفاعات همین کوه که زیر پایمان است از هواپیما بپرد! من و یکی - دو نفر می پریم و روی سنگ ریزه ها آرام می افتیم و از نوک قله تا هتلی در شهر (فکر کنم ایلام بود) را پیاده می رویم. اما هواپیما بعد از رسیدن ما به محل امن در آسمان دچار مشکل می شود و دور خودش می چرخد و آنقدر می چرخد که منفجر می شود. اما من روی زمین سالم سالم مانده بودم!
* آیا باید از پرواز با این هواپیما خودداری می کردم؟ آیا هر وقت جلوی ضرر را بگیری نفع اس؟
* به شدت ترسیده ام؟ *... |
|
| |
| سه شنبه 21 اسفند ماه سال 1386 |
| call waiting |
مشترک مورد نظر مشکوک می باشد |
|
| |
| سه شنبه 18 دی ماه سال 1386 |
| [...] |
برایت متاسفم خدا!
|
|
| |
| چهارشنبه 9 آبان ماه سال 1386 |
| قیصر حرف آخر عشق را سرود |
... و قاف حرف اخر عشق است آنجا که نام کوچک من آغاز می شود |
|