| |
| جمعه 29 شهریور ماه سال 1387 |
| باز هم از رسول یونان |
با اینکه وبلاگ رسول یونان کم کم و به خاطر شهرتش بین خوانندگان آثارش و شعر دوستان دارد شلوغ و شلوغ تر می شود، اما این ۲ شعر رو که هیچ جا چاپ نشده و فقط من دارم و خود یونان هم حتا ندارد را می گذارم تا حالش را ببریم!
1- در کافه ها هدر رفتم مثل قهوه ای که بر می گردد در سینماها حذف شدم مثل پلان های بد فیلم خیابان ها مرا به اداره پلیس بردند وهنوز این کابوس ادامه دارد پادشاهی دریا را شلاق می زند تا رامش کند ماهیان جیغ می کشند می ترسم یخ می زنم می میرم اما از خواب بیدار نمی شوم. 2- لبخند تو باغ نور است ومعدن طلا کاسه شیر داغ است کنار نان و آفتاب لبخند تو یک راه روشن است لابلای باغ های گیلاس شاید ستایش خداوند ستایش لبخند توست.
|
|
| |
| دوشنبه 25 شهریور ماه سال 1387 |
| برای تولدم |
چشمانت راز آفرینش است خنده هایت معمای حل نشده. من از ظرافت چشمانت متولد می شوم؛ وقتی همه جا را دریا می بینی و بندر ناموس تمام شهرها است. و با خنده هایت نی لبکی در دست دختری چوپان؛ که خروس خوانان دهکده را با آوازش بیدار می کند!
پ.ن۱: تولدم ۲۶ /۶ هست پ.ن۲:ممنونم از نفیسه که تولدم را به یادم آورد پ.ن۳: این هم آدرس وبلاگ رسول یونان 
|
|
| |
| جمعه 8 شهریور ماه سال 1387 |
| قیامت |
تنت آتشیست شعله ور که حریر پیراهنت توان تحملش را ندارد، ای خنده ات عذاب آخرتم جامه بدران و جهنمی ام کن! |
|
| |
| جمعه 4 مرداد ماه سال 1387 |
| حسرت ۲ |
رو ترش مکن
که زل می زنم به زیبایی ات؛ لبهایت اناری است ترکیده [از شدت رسیدن!] و چشم هایت امتداد شبی ختم شده به ساحل دریا. خیس کن هوا را با موهایت
هوا را، وقتی تاب می خوری و دامنت باد را می رقصاند. نایست دختر نایست: ماه از چرخش بیفتد
دریا ما را می بلعد! |
|
| |
| سه شنبه 1 مرداد ماه سال 1387 |
| حسرت |
کف کرده و نرم بر تن شن ها پهن می شود دریا؛
بسکه تن دختران زیبا را ندیده است
**
دریا را که دیدم شعر از چشمم افتاد |
|
| |
| یکشنبه 2 تیر ماه سال 1387 |
| حرف می زنی،می خندی |
حرف که می زنی
گنجشکی در من آواز می خواند
کبوتری روی سیم های تلفن می رقصد
جغدی پر می کشد
حرف که می زنی
قرمزی لبهایت می شکفد
می خندی محبوب من
شعر می خوانی
نسیمی می شوی بر دریا
کوچه های شهر را سرک می کشی
تا روی نیمکتی در پارک شهر
عاشقانه های شاملو را به یادم آوری! |
|
| |
| جمعه 24 خرداد ماه سال 1387 |
| "رود رود" آوازی برای مرگ |
در خواب هایم
خداوند برای زنی
آوازهای محلی می خواند:
]"رود رود"[
با گیسوانی ریخته بر شانه
و لب هایی گوشت آگین که خون هزار چریک بی گناه
را در شیارهای ظریفش ریخته است!
آواز ها پایانی ندارند
زن اما ...
...خودش را به آب داده است
با چارقد رنگی بر پیشانی.
از دل "رود" نیلوفری بنفش رویده است
با قورباغه هایی دو زیست
که فراموش کرده اند آوازهای شبانه و خداوند را.
چرتم پاره می شود
کانال 4 حیات وحش را با صدای غوک ها
جشن گرفته است
و کوچه دختران دبیرستانی را،
خدواند آیا
برای زنی آواز های محلی می خواند؟! |
|
| |
| شنبه 18 خرداد ماه سال 1387 |
| دور |
(۱)
آفتاب ایستاده می سوزد
و ماه، شبانه زمین را دور می زند
زمین ] اما [ بیهوده به گرد خود و خورشید می چرخد
دورت بگردم
تو ماهی یا آفتاب
که اینگونه بیهوده برایت می میرم؟
(۲)
باران ببارد
یا نبارد
فرقی نمی کند؛
رودخانه راه خود را می رود
بر بستر سخت سنگلاخ
یا تن نرم خاک!
|
|
| |
| یکشنبه 29 اردیبهشت ماه سال 1387 |
| the lake house |
دوباره به خوابم آمدی بنفش پوشیدی و رقصیدی روی شعرهایم سایه ات افتاد توی حوض و آبی شد! پنجره را باز کردی نفس هایت دمای شهر را کاهش می داد آن سوی شهر اما لاشه رودخانه افتاده بود زیر پل! |
|
| |
| دوشنبه 2 اردیبهشت ماه سال 1387 |
| برای تولدت |
رودخانه اخم کرده است اوو شلو* می شود پل ها سرشان گیج رفته و معلق اند شرجی، تن شکوفه ها را خیس می کند کارون نغمه های شادی را خشمگین می خواند باد هم سایه ها را ورق می زند آفتاب بی رحمی می کند تن شهر تاول می زند و تو ... متولد می شوی!
* اوو شلو= آب گل آلود |
|
| |
| پنجشنبه 22 فروردین ماه سال 1387 |
| مستوری |
یک دکمه سبز نخ دوز روی پیرهن بنفش چاک دارت بدوز؛ گل های شکفته به دست های هیز باران عادت می کنند! |
|
| |
| سه شنبه 14 اسفند ماه سال 1386 |
| عیدانه۱ |
بهار که بیاید آسمان پا برهنه روی زمین راه می رود!
|
|
| |
| جمعه 26 بهمن ماه سال 1386 |
| چند شاخه گل سرخ و یک طپانچه |
آفتاب
پیرمردی است
خنزرپنزری
که قوز کرده است پشت بساطش
و دختری در طبقه سوم آپارتمان شماره 38 را
به طرز ماهرانه ای برنزه می کند.
خیابان رودکی اما
ابری است
و
باران های آخر زمستان را
رخت خواب تازه پهن کرده است.
**
می خواهم از ادبیات معاصر
چند ترکیب تازه
]چند شاخه گل سرخ[
را به عاریت بگیرم
برای روز "والنتاین".
گلوله ای شلیک می شود
آن سوی شهر!
دخترک
طبانچه بر پیشانی
تمام گلهای سرخ حیاط را
برای پر پر شدن
نشانه رفته است.
**
ارتفاع بلندی را برای مردن
انتخاب کرده ام!
ادبیات چیز بی رحمی است
و
عشق... |
|
| |
| سه شنبه 9 بهمن ماه سال 1386 |
| ایستگاه |
این روزها وسط هر شعری که می خوانم [سوسو کنان] قطاری رد می شود! و در هر واگن هزار صندلی است که به هوای قافیهی "مسافر" ردیف شده اند.
پلک نمی زنم از تنهایی سرم گیج می رود و شبح فاحشهی پشت شیشه که برایم دست تکان می دهد را دور می ریزم.
سر به هوا و طبق عادت همیشه از پله ها بالا می روم نگاهت را که فرکانسی موزون و معلق [پا] در هواست تنفس می کنم.
بخار از دهنم خارج می شود و نمی دانم این همه قطار را برای کی سروده اند؟! |
|
| |
| دوشنبه 19 آذر ماه سال 1386 |
| پاییز فصل ریز |
برگ ها می بارد و درخت تن داده است به شهوت باد!
 پنجره ها در هم می کوبند و پیچک ها در آستانه مرگ خواب تگرگ می بینند |
|