یادداشت های یک دیوانه
  
 کلو  یعنی دیوانه و این کلوخانه جایی برای نوشتن است.
 
مهر 1387
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      
 
آرشیو
موضوع بندی

دو سیم کارت در یک گوشی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
جمعه 29 شهریور ماه سال 1387
باز هم از رسول یونان

با اینکه وبلاگ رسول یونان کم کم و به خاطر شهرتش بین خوانندگان آثارش و شعر دوستان دارد شلوغ و شلوغ تر می شود، اما این ۲ شعر رو که هیچ جا چاپ نشده و فقط من دارم و خود یونان هم حتا ندارد را می گذارم تا حالش را ببریم!

1-
در کافه ها هدر رفتم
مثل قهوه ای که بر می گردد
در سینماها حذف شدم
مثل پلان های بد فیلم
خیابان ها مرا به اداره پلیس بردند
وهنوز این کابوس ادامه دارد
پادشاهی
دریا را شلاق می زند
تا رامش کند
ماهیان جیغ می کشند
می ترسم
یخ می زنم
می میرم
اما از خواب بیدار نمی شوم.

2-
لبخند تو
باغ نور است ومعدن طلا
کاسه شیر داغ است
کنار نان و آفتاب
لبخند تو
یک راه روشن است
لابلای باغ های گیلاس
شاید ستایش خداوند
ستایش لبخند توست.


یونان در فنجان چای: اثری از عکاس معاصر جواد حیدریان

 
دوشنبه 25 شهریور ماه سال 1387
برای تولدم

چشمانت راز آفرینش است
خنده هایت معمای حل نشده. 
من از ظرافت چشمانت متولد می شوم؛
وقتی همه جا را دریا می بینی
و بندر ناموس تمام شهرها است. 

و با خنده هایت نی لبکی
در دست دختری چوپان؛ 
که خروس خوانان دهکده را با آوازش بیدار می کند! 


پ.ن۱:
تولدم ۲۶ /۶ هست
پ.ن
۲:ممنونم از نفیسه که تولدم را به یادم آورد
پ.ن۳: این هم آدرس وبلاگ رسول یونان

من در دریا


 
جمعه 8 شهریور ماه سال 1387
قیامت

تنت آتشی‌ست شعله ور
که حریر پیراهنت توان تحملش را ندارد،
ای خنده ات عذاب آخرتم
جامه بدران و جهنمی ام کن!


 
جمعه 4 مرداد ماه سال 1387
حسرت ۲

رو ترش مکن  

که زل می زنم به زیبایی ات؛
لبهایت اناری است ترکیده
[از شدت رسیدن!]
و چشم هایت
امتداد شبی ختم شده به ساحل دریا.
خیس کن هوا را با موهایت

هوا را،
وقتی تاب می خوری
و دامنت باد را می رقصاند.
نایست دختر
نایست:
ماه از چرخش بیفتد

دریا ما را می بلعد!


 
سه شنبه 1 مرداد ماه سال 1387
حسرت

کف کرده
و نرم
بر تن شن ها پهن می شود
 دریا؛

بسکه تن دختران زیبا را ندیده است

**

دریا را که دیدم
شعر از چشمم افتاد


 
یکشنبه 2 تیر ماه سال 1387
حرف می زنی،می خندی

حرف که می زنی

گنجشکی در من آواز می خواند

کبوتری روی سیم های تلفن می رقصد

جغدی پر می کشد

حرف که می زنی

قرمزی لبهایت می شکفد

می خندی محبوب من

شعر می خوانی

نسیمی می شوی بر دریا

کوچه های شهر را سرک می کشی

تا روی نیمکتی در پارک شهر

عاشقانه های شاملو را به یادم آوری!


 
جمعه 24 خرداد ماه سال 1387
"رود رود" آوازی برای مرگ

در خواب هایم

خداوند برای زنی  

آوازهای محلی می خواند:

]"رود رود"[

با گیسوانی ریخته بر شانه

و لب هایی گوشت آگین که خون هزار چریک بی گناه

را در شیارهای ظریفش ریخته است!

 

آواز ها پایانی ندارند

زن اما ...

...خودش را به آب داده است

با چارقد رنگی بر پیشانی.

 

از دل "رود" نیلوفری بنفش رویده است 

با قورباغه هایی دو زیست

که فراموش کرده اند آوازهای شبانه و خداوند را.

 

چرتم پاره می شود

کانال 4 حیات وحش را با صدای غوک ها

جشن گرفته است

و کوچه دختران دبیرستانی را،

خدواند آیا

برای زنی آواز های محلی می خواند؟!


 
شنبه 18 خرداد ماه سال 1387
دور

(۱)

آفتاب ایستاده می سوزد

و ماه، شبانه زمین را دور می زند

زمین ] اما [ بیهوده به گرد خود و خورشید می چرخد

 

دورت بگردم

تو ماهی یا آفتاب

که اینگونه بیهوده برایت می میرم؟

 

(۲)

باران ببارد

یا نبارد

فرقی نمی کند؛

رودخانه راه خود را می رود

بر بستر سخت سنگلاخ

یا تن نرم خاک!

 


 
یکشنبه 29 اردیبهشت ماه سال 1387
the lake house
دوباره به خوابم آمدی
بنفش پوشیدی و رقصیدی
               روی شعرهایم
سایه ات افتاد توی حوض
                    و آبی شد!
پنجره را باز کردی
نفس هایت دمای شهر را کاهش می داد
آن سوی شهر اما
لاشه رودخانه افتاده بود زیر پل!

 
دوشنبه 2 اردیبهشت ماه سال 1387
برای تولدت

رودخانه اخم کرده است
اوو شلو* می شود
پل ها سرشان گیج رفته
                          و
                    معلق اند
شرجی، تن شکوفه ها را خیس می کند
کارون نغمه های شادی را
                        خشمگین می خواند
باد هم سایه ها را ورق می زند
آفتاب بی رحمی می کند
تن شهر تاول می زند
و

تو ...
متولد می شوی!

* اوو شلو= آب گل آلود


 
پنجشنبه 22 فروردین ماه سال 1387
مستوری

یک دکمه سبز نخ دوز
روی پیرهن بنفش چاک دارت بدوز؛
گل های شکفته
به دست های هیز باران 
عادت می کنند!


 
سه شنبه 14 اسفند ماه سال 1386
عیدانه۱


بهار که بیاید
آسمان پا برهنه
روی زمین راه می رود!


 
جمعه 26 بهمن ماه سال 1386
چند شاخه گل سرخ و یک طپانچه

آفتاب

پیرمردی است

خنزرپنزری

که قوز کرده است پشت بساطش

و دختری در طبقه سوم آپارتمان شماره 38 را

به طرز ماهرانه ای
برنزه می کند.

 

خیابان رودکی اما

ابری است

و

باران های آخر زمستان را

رخت خواب تازه پهن کرده است.

 

**

می خواهم از ادبیات معاصر

چند ترکیب تازه

]چند شاخه گل سرخ[

را به عاریت بگیرم

برای روز "والنتاین".

 

گلوله ای شلیک می شود

آن سوی شهر!

دخترک

طبانچه بر پیشانی

تمام گلهای سرخ حیاط  را

برای پر پر شدن

نشانه رفته است.

 

**

ارتفاع بلندی را برای مردن

انتخاب کرده ام!

ادبیات چیز بی رحمی است

 و

عشق...


 
سه شنبه 9 بهمن ماه سال 1386
ایستگاه

این روزها
وسط هر شعری که می خوانم
[سوسو کنان]
 قطاری رد می شود!
و در هر واگن
هزار صندلی است
که به هوای قافیه‌ی "مسافر" ردیف شده اند.

پلک نمی زنم
از تنهایی سرم گیج می رود و
شبح فاحشه‌ی پشت شیشه
که برایم دست تکان می دهد
 را
دور می ریزم.

سر به هوا و طبق عادت همیشه
از پله ها بالا می روم
نگاهت را که فرکانسی موزون و معلق
[پا]
در هواست
تنفس می کنم.

بخار از دهنم خارج می شود
و
نمی دانم این همه قطار را برای کی سروده اند؟!


 
دوشنبه 19 آذر ماه سال 1386
پاییز فصل ریز

برگ ها می بارد
و درخت
تن داده است به شهوت باد!

پنجره ها در هم می کوبند
و پیچک ها
در آستانه مرگ
خواب تگرگ می بینند


   1      2    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 29979


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها